ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

405

معجم البلدان ( فارسى )

باراب « 1 » باباى يك نقطه . نام سرزمينى بزرگ در پشت نهر جيحون است و آن را « فاراب » [ - پاراب ] نيز گويند چنان كه خواهد آمد . به آنجا نسبت دارد : 1 ، 2 ) دو لغتشناس بزرگ ابو نصر اسماعيل پسر حمّاد جوهرى نگارندهء كتاب « صحاح » در لغت عرب و دائى او اسحاق پسر ابراهيم نگارندهء « ديوان الادب » . 3 ) ابو زكريا يحيى پسر احمد اديب پارابى يكى از پيشوايان زبانشناسى . اين گفتهء ابو سعد ( سمعانى ) است و من او را نشناسم . باران ديهى از مرو و آن را « دزه باران » نيز نامند . بدان نسبت دارد : حاتم پسر محمد پسر حاتم بارانى . بارجاخ گويند نام تپه‌اى در چهل فرسنگى چاچ ( شاش ) در مرزهاى ترك در فرارود است ، پيرامن آن‌جا ، هزار چشمهء آب است كه از خاور به باختر مىرود و « بركوب آب » ناميده شود ، يعنى آب مغلوب « 2 » در آنجا « دراج » هاى سياه شكار مىكنند . بارجان ديهى از خان لنجان ، در كارگزارى اصفهان است . [ 463 ] بارديزه [ ز ] ديهى از بخارا است . از آنجا است : ابو على حسن پسر ضحّاك پسر مطر پسر هنّاد بار ديزى بخارائى در شعبان 326 درگذشت . بار : ديهى از نيشابور است . بدان نسبت دارد : حسن پسر نصر نيشابورى ابو على بارى . او از فضل پسر احمد رازى حديث مىآورد و ابو بكر پسر ابو الحسين حيرى از او . وى پس از سال 330 درگذشت . « سوق البار » نيز شهرى در يمن است ميان « صعده » و « عثّر » كه درست ميان « خصوف » و « مينا » جا دارد . نيز گفته‌اند : « بار » شهرى است در سمت قبلهء توراب و خاور آن شامى است و بنى رازح در آنجا مىزيند كه از خولان « 3 » قضاعه‌اند . امير ابو نصر بن ماكولا گويد : عبد اللّه پسر محمد پسر جبّاب پسر هيثم پسر محمد پسر ربيع پسر خالد پسر سعدان معروف به بارى است ، ولى از بار نيشابور نبود ، كه از نزديكان قحطبه پسر شيب است . بارسگث ( ر ك ) با سين بىنقطه و ثاى سه نقطه از شهرهاى چاچ ( شاش ) است . از آنجا است : ابو احمد پسر حماد چاچى بارسگثى . ( 5 ) بارق [ ر ] با قاف . نام آبى در مرز ميان قادسيه و بصره و بعضى از كارگزارى كوفه است . شاعران بسيارش ياد كرده‌اند . اسود پسر يعفر گويد : اهل الخورنق و السدير و بارق * و القصر ذى الشّرفات من سنداد « 4 »

--> ( 1 ) . با « پ » سه نقطه آغاز مىشود ولى ياقوت فرقى ميان ب و پ نمىنهد و هر دو را باى تك نقطه مىنامد - در لسترنج : 566 نيز ازو تقليد شده است . ( 2 ) . وستنفلد در يادداشتها ج 5 ص 53 مىخواهد ميان واژهء « مغلوب » با غين در اينجا با درياچه و ديه‌هاى « مقلوب » با قاف در افسانهء جهودى لوط ( چ ع 1 : 516 ؛ نيز مقدسى احسن التقاسيم . ترجمه ص 242 پانوشت ) پيوندى بيابد ولى بسيار دور است . ( 3 ) . ياقوت گويد : خولان از مخلافهاى يمن است كه آتشكدهء يمن در آنجا بود ( معجم البلدان - خولان ) در سدهء 6 / 7 ميلاد كه يمن در دست ايران بود ميترائيسم رواج يافت كه در قرآن كريم نمل : 27 : 23 نيز منعكس است و آتشكده‌ها براى نيايش و آموزش توحيد اشراقى مهرى ( عبادة الشمس ) بر پا گرديد ، دينورى نيز از « آتشكدهء ذونواس » گفتگو دارد ( اخبار طوال چ نعمان اعظمى ص 63 ) . ( 4 ) . مردم « خورنق » و « سدير » و « بارق » و كاخ بالكن دار « سنداد » . اين شعر در چ ع 1 : 391 : 21 نيز آمده است .